نام شما:
ایمیل مقصد:

 سال ۱۴۰۰؛ سال بیم و امید مردم ایران/ به قلم حمیدرضا موحدی زاده، نایب رِئیس شورای اسلامی شهر مشهد
    سال ۱۴۰۰؛ سال بیم و امید مردم ایران نوشته حمیدرضا موحدی زاده، نائب رئیس شورای اسلامی شهر مشهد کد محتوا: ۳۲۲۰۱۷ تاریخ: ۲۸ اسفند ۱۳۹۹ - ۰۴:۱۳ روزهای پایانی سال1399 را درحالی سپری می‌کنیم که هنوز سایه ترس و نگ...

دیالکتیک توسعه‌نیافتگی در تاریخ ایران / احمد سیف*

دیالکتیک توسعه‌نیافتگی در تاریخ ایران / احمد سیف*


گروه: اخبار و چشم انداز ایران
تاریخ درج: 1392/6/28
نویسنده: مدیر سایت
تعداد بازدید: 0

توسعه‌نیافتگی اقتصادی ما سابقه بسیار طولانی دارد و به‌همین دلیل، وارسیدن مطلوب این مقوله، بررسی بسیار مفصلی می‌طلبد. در محدوده یک نوشتار کوتاه، تنها می‌توان به اختصار به وارسی جنبه‌های کلی آن پرداخت.
در این نوشته، هدف اساسی و اصلی من، پرداختن به جنبه‌های کلی سیر تحول تاریخی و فرآیند تکامل اقتصادی ایران طی دو قرن گذشته است. البته همین جا بگویم وقتی از توسعه‌نیافتگی اقتصاد ایران سخن می‌گویم، منظورم، برای نمونه، تک‌پایه بودن اقتصاد ماست که به اقتصاد ما خصلت بسیار شکننده‌ای می‌دهد. به‌علاوه، به عدم کاربرد تکنیک‌های پیشرفته و دانش در عرصه‌های تولید، به جدی نگرفتن تحقیق و توسعه، به بدوی بودن امکانات ارتباطی، به عدم حاکمیت عقل و خرد، به خرافه‌پرستی و غلبه دیدگاه‌های قضا و قدری، به یکه‌سالاری در عرصه اندیشه، فقدان تامل و تسامح نیز نظر دارم. منظورم، همچنین، گستردگی نابرابری در توزیع درآمدها و ثروت هم هست. گستردگی فرهنگ دلالی و باج‌خواری و تولید‌گریزی و به یک سخن، ضعف بنیه تولیدی و در حوزه‌های دیگر، تن‌پروری تاریخی و ساده‌اندیشی در عرصه اندیشه و اندیشه‌ورزی اقتصادی نیز برایم مطرح‌اند. پس، از همین ابتدا، باید روشن باشد که غرض من از توسعه‌نیافتگی، مقوله‌ای است چندبُعدی، که به همین خاطر، وارسیدنش بسیار دشوار و سخت می‌شود. هرچه هست، پیدایش این مجموعه، تک‌علتی نیست، حتی اگر آن علت اصلی بسیار مهم نیز بوده باشد.
و اما، بگویم و بگذرم، همین که آغاز می‌کنیم به وارسیدن این مقوله و می‌خواهیم به این مسائل بپردازیم برای این‌که ببینیم چرا اینچنین شده‌ایم، با دیدگاه‌های گوناگون و گاه متناقض روبه‌رو می‌شویم. در مباحثاتی که در ایران بر سر این موضوع در جریان است، برای نمونه از سویی همکارانی چون آقای دکتر رواسانی هستند که مساله وابستگی را پیش می‌کشند و از سوی دیگر هم کسانی مثل آقای دکتر زیبا‌کلام که مساله را کاملا جور دیگری می‌بینند. دیدگاه اول می‌گوید که «دیگران» ما را، ما کرده‌اند و دیدگاه دوم نیز، بر این باور است که «ما»، خودمان، ما شده‌ایم. بدون این‌که بخواهم به تفصیل به وارسی این دیدگاه‌ها بپردازم، باید بگویم که راقم این سطور ولی، با هیچ‌کدام از این دیدگاه‌ها به صورتی که از سوی این همکاران ارائه می‌شود، موافق نیست. یا بهتر بگویم با گوشه‌هایی ازآن‌چه هریک می‌گویند موافقم. با بحث‌های آقای دکتر رواسانی تا آنجا موافقم که توسعه و توسعه‌نیافتگی را نباید و نمی‌توان از ابعاد اجتماعی تهی کرد و به علاوه اگر به ترکیب طبقاتی جامعه کار نداشته باشیم، نمی‌توان اصولا درک درستی از این مقولات داشت. از سوی دیگر با بحث آقای دکتر زیباکلام هم تا آنجا موافقم که نباید نقش خودمان را در این مسائل ماستمالی کنیم. یعنی همه‌چیز را زیر سر استعمار و فراماسون و امثالهم دیدن کار را از طرف دیگر خراب می‌کند. به گمان من این مسئولیت‌گریزی تاریخی یکی از مشکلات فرهنگی ماست. و اما، از طرف دیگر نادیده گرفتن نقش عامل و عوامل خارجی باعث می‌شود که راه‌های مقابله با آن را هم یاد نگیریم. آقای دکتر زیباکلام درست می‌گویند که سلطه نیروهای استعماری وقتی که شروع شد آن‌ها از ما جلوتر بودند ولی، واقعیت تاریخی این است که در زمانه ما، آن‌ها با ما بسی بیشتر فاصله گرفته‌اند. یعنی می‌خواهم بگویم که تاریخ از زمان پیدایش این بریدگی متوقف نشده است. خواه ناخواه، ما و جوامعی چون ما در ارتباط با «جهان پیشرفته‌تر» قرار و در این رهگذار نیز، تاثیرات مثبت و منفی زیادی از این ارتباطات گرفته‌ایم. نه عمده کردن نکات مثبت، به قیمت ندیدن تاثیرات منفی، حلال مشکلات ماست و نه تکیه روی تاثیرات منفی به قیمت ندیدن دستاوردهای مثبت. برای نمونه، تردیدی نیست که بازگشایی دارالفنون در اواسط قرن نوزدهم، قدم بسیار مفید و موثری بود که از جمله در پیوند با ارتباطات بیشترمان با دنیای پیشرفته‌تر برداشتیم. ولی، همین نکته درست را نباید آن‌قدر کش بدهیم که مثلا در نظر نگیریم در طول همان قرن، برای نمونه، همین نیروها نگذاشتند در ایران راه‌آهن کشیده شود. اسناد و مدارکش هم در آرشیو وزارت امور خارجه انگلیس هست. یا بعضی اقداماتی که برای راه‌اندازی کارخانه در ایران شد. برای نمونه کارخانه تولید قند و شکر در کهریزک، در نتیجه رقابت ناسالم روس‌ها به ورشکستگی کشیده شد. آن‌چه به دیدگاه من درست می‌آید میان‌بُری است میان این دو دیدگاه. یعنی از سویی خودمان مقصر بوده‌ایم و هنوز هم هستیم و از سوی دیگر این نیروهای خارجی و ترکیب این دو است که دیالکتیک عقب‌ماندگی ما را می‌سازد و این است که وضع ما را به این صورت درآورده است.
اجازه بدهید بعضی از این نکات را کمی بشکافم.
اول از عوامل داخلی شروع می‌کنم. این البته درست است که در شرایطی که دیگران بسیار کارها کردند، ما در ایران عمدتا با خودمان درگیر بودیم. ساختار اقتصادی، اجتماعی و حتی فرهنگی ما به ما این اجازه را نداد که از امکانات بالقوه‌ای که همیشه در این مملکت بود به نحو مطلوب بهره‌برداری کنیم. ساختار سیاسی‌مان که همیشه مزاحم بود یعنی وقتی شما نظامی دارید که در آن یک‌نفر قدرت مطلقه دارد و به کسی و نهادی هم پاسخگو نیست، این یک‌نفر هر چقدر هم خوش‌طینت باشد که در اغلب موارد نبودند، باز نتیجه چنین ساختاری ناامنی و فساد و تباهی است. یعنی بادمجان دور قاب چین‌ها دورش می‌کنند و می‌شودآن‌چه نباید بشود. یعنی معیار کار، رابطه می‌شود نه ضابطه و وقتی ضابطه نبود، همه‌چیز ممکن می‌شود. کار به کاردان سپرده نمی‌شود. دخل‌وخرج‌ها معلوم نیست. درواقع حساب هیچ چیز روشن نمی‌شود. امروز همه کاره‌ای و فردا بر سر دار! در این وضع امنیت اجتماعی و اقتصادی و سیاسی هم نیست و نمی‌تواند باشد و وقتی امنیت نبود، ترس و واهمه ملی و سراسری می‌شود. هم مردم از مستبد و ماموران او می‌ترسند و هم مستبد از مردم. به همین خاطر نیز هست که با همه سروصدایی که می‌کنند، در این وضعیت، هر کی به هر کی می‌شود. ‌شاه یقه وزیر را می‌گیرد و وزیر هم یقه حاکم را و همین‌طور بگیر و بیا پایین تا برسی به کدخدای ده و پاکار و میراب و دیگران. وضعیتی پیدا می‌شود که من آن را «نهادینه شدن بی‌قانونی» می‌خوانم، یعنی در ابتدای امر، [در ایران تا زمان مشروطه] صحبت بر سر قانون‌شکنی نیست، چون قانونی نیست تا شکسته شود و اما، پیامد این نهادینه شدن بی‌قانونی، این است که «قانون نداشتن» در ذهنیت و فرهنگ جامعه، به صورت «قانون» درمی‌آید و نتیجه این می‌شود که حتی در دوره و زمانه‌ای که قانون هست [در ایران بعد از مشروطه]، شکستن قانون، به صورت یک عادت ثانویه در می‌آید. لازم نیست برای یافتن موارد قانون‌شکنی، به موارد بسیار حساس و توجه‌برانگیز در سطح مملکتی بنگرید، که آن جای خود دارد. هرکسی به خودش بنگرد. و اگر این خویشتن نگریستن‌ها، مطلوب نیست، در ایران امروز - یا حتی دیروز - به شیوه رانندگی بنگرید (1)، به ادارات سر بزنید، کمتر کسی را می‌بینید که به قواعد و مقررات احترام بگذارد یا در ادارات نوبت را رعایت بکند یا بتواند با پارتی‌بازی، به اصطلاح کارش را جلو بیندازد ولی این کار را نکند. به مقوله مالیات بنگرید. هرکسی، چند نفر را می‌شناسد که با ‌هزار ترفند، خودش را به آب و آتش نمی‌زند تا اگر بشود اصلا مالیات نپردازد یا یک حداقل ممکن را بپردازد. از آن طرف، حداقل از مشروطه به این سو، کدام دولت و حکومت را در ایران می‌شناسید که خود به قوانین خود احترام گذاشته باشد؟ می‌خواهد در مقولاتی چون عزل و نصب‌ها باشد تا رعایت حق و حقوق مردم. در عرصه اقتصاد باشد یا در حوزه سیاست و فرهنگ. در این وضعیتی که قانون‌شکنی به صورت قانون درمی‌آید، نه تکلیف مالکیت معلوم است و نه وضعیت کار. نه تولید حساب و کتاب دارد و نه مصرف و نه سرمایه‌گذاری. سیاست و فرهنگ نیز بلاتکلیف و سردرگم می‌شود. این عدم امنیت، و این به صورت عادت ثانوی درآمدن قانون‌ستیزی که متاسفانه همیشه با ما بوده است بر همه جنبه‌های زندگی اقتصادی و اجتماعی و حتی فرهنگی ما تاثیر می‌گذارد. اساس و مبنای سیاست‌ها معلوم نمی‌شود. کمتر کسی جرات می‌کند سرمایه‌گذاری کند. پنهان‌کاری و اسکیزوفرنی همگانی و ملی می‌شود. به سخن دیگر، همگان به تعبیری همه‌چیز را می‌دانند ولی درعین‌حال، همگان به ندانستن نیز تظاهر می‌کنند. تو گویی که با این دست تظاهرات، این مسائل و مشکلات، به‌خودی خود از میان می‌روند و لازم نیست از روبه‌رو و با قاطعیت با آن‌ها برخورد شود.
در حوزه اقتصاد، اگر در گذشته طلا و نقره را برای این‌که به دست قلدر‌های حاکم نیفتد چال می‌کردند در دوره‌ای که «امکان دفن کردن‌شان در بانک‌های خارجی باشد»، خب این کار را می‌کنند. فرار سرمایه و همه پیامدهای مخربش بر ارز و بر سلامت متغیرهای پولی به جای خود محفوظ، این واقعیت تلخ باقی می‌ماند که این مازاد از سیر تولید به بیرون پرتاب می‌شود و بلااستفاده می‌ماند. در نتیجه نیروهای مولد وقابلیت تولیدی در اقتصاد پیشرفت نمی‌کند و وقتی پیشرفت نکرد و حاکمیت این نوع تفکری که در بالا به آن اشاره کردم ادامه یافت، نتیجه این می‌شود که اقتصاد ما با یک دسته ضعف‌های ساختاری روبه‌رو می‌شود. در تمام طول قرن نوزدهم، برای مثال ما اقتصادی داریم که تک‌پایه است. یعنی در مقطعی این صادرات ابریشم خام است و در مقطع دیگر صادرات تریاک و پس آن‌گاه قالی. و وقتی به اوایل قرن بیستم می‌رسیم که اقتصاد ما بالکل نفتی می‌شود من قبول نمی‌کنم که کار دیگری نمی‌شد کرد. اقتصاد تک‌پایه در هر مقطع تاریخی اقتصادی است متزلزل و ناپایدار. آن‌چه ما داشتیم این بود که هر وقت اوضاع خیلی بد می‌شد آن بالایی‌ها با هم در‌گیر می‌شدند تا بالاخره یکی بر دیگران حاکم می‌شد. ممکن است در اوایل کار برای این‌که خود و حاکمیتش را جا بیندازد وعده و وعیدهایی هم بدهد ولی طولی نمی‌کشید که باز همان‌ آش می‌شد و همان کاسه. تاریخ 200سال گذشته که هیچ، به 500 سال گذشته نگاه کنید. با بیش و کم تغییری وضع همین گونه است. وقتی امنیت نبود و کارها با حساب و کتاب نمی‌گذشت، طبیعتا و به همین دلیل واحد‌های تولیدی ما کوچک و شکننده باقی می‌مانند. صرفه‌جویی ناشی از مقیاس تولید وجود ندارد. کارگرش دل به کار نمی‌دهد. زارعش باید به همگان باج بدهد و تعجبی ندارد که نمی‌تواند برای بهبود زندگی‌اش قدمی بردارد. خیلی که به او فشار بیاید، روستا را رها می‌کند و می‌آید حاشیه‌نشینی که خودش قوزی می‌شود بالای دیگر قوزها یعنی از سویی گسترش فقر است و از سوی دیگر گسترش همین حاشیه‌نشینی که خودش‌ هزار و یک مساله ایجاد می‌کند. البته در گذشته، مثلا در حول‌وحوش نهضت مشروطه‌خواهی آن‌هایی که تولید کشاورزی را رها می‌کردند ضرورتا به حاشیه شهر‌ها نمی‌رفتند چون در آن‌جا هم خبری نبود. این را دیگر همگان می‌دانند که تعداد قابل توجهی به بخش‌های جنوبی روسیه تزاری، ترکیه فعلی، هندوستان و حتی مصر مهاجرت می‌کردند. برای نمونه، براساس آمار‌های رسمی روسیه تزاری در فاصله 1913-1900 حدودا یک‌میلیون و 800هزار جواز برای ایرانی‌هایی که می‌خواستند به‌طور قانونی به روسیه بروند صادر شده است. به آن تعدادی که به‌طور غیرقانونی می‌رفتند دیگر کار نداریم. از این تعداد حدود000/250/1 نفر به ایران برگشتند و بقیه یا در روسیه ماندند یا از آن‌جا به کشورهای دیگر رفتند. مگر کل جمعیت ایران در آن سال‌ها چقدر بود که این همه کارگر زیادی داشته باشد؟ آیا به‌کارگیری این همه کارگر در اقتصاد ایران باعث نمی‌شد که مازاد کارشان در اقتصاد ایران به جریان بیفتد؟ ولی به دلایلی که گفته شد، این طور نشد.
به همین نحو وقتی امنیت نبود، یعنی وقتی آدم امروز همه‌کاره بود و فردا هیچ‌کاره، نتیجه آن رشد و گسترش فرهنگ مسئولیت‌گریزی و باج‌خواهی و باج‌طلبی است که برای اقتصاد به شدت مضر و مخرب است. یعنی تمرکز فعالیت‌های اقتصادی در عرصه توزیع و هرگاه که اینچنین می‌شود، پیامد اجتناب‌ناپذیرش تورم‌آفرینی است که گذشته از فقرافزایی در سطح جامعه، توان رقابتی اقتصاد را در بازارهای بین‌المللی کاهش می‌دهد. گسترش فرهنگ باج‌طلبی، یعنی «پول درآوردن» بی‌دردسر، ولی، این پول درآوردن، به‌طور عمده به راستی «توهم پول درآوردن» است چون، مقدار کلی ارزش که در اقتصاد تولید می‌شود، افزایش نمی‌یابد یا با سرعت بسیار کم افزایش می‌یابد. در این فضای فرهنگی، به قول معروف پول‌دارها هم دل به تولید نمی‌دهند چون برای پول بیشتر درآوردن راه‌های سهل و ساده‌تری هست. منظورم از باج‌خواهی و باج‌طلبی نیز آن کارهایی است که ارزش افزوده ایجاد نمی‌کند، ولی درآمد پولی چرا. یک جا این باج‌خواهی شکل احتکار می‌گیرد و جای دیگر شکل خریدوفروش پُست و مقام. یک جا به صورت دلال ارز درمی‌آید و جای دیگر به صورت دلال خریدوفروش که «پورسانت» (در واقع رشوه) می‌گیرد. مساله‌ای که در این میان فراموش می‌شود مساله تولید است. وقتی تولید کم بود و ناچیز ولی برای مثال جمعیت روز‌به‌روز اضافه‌تر می‌شد، روزبه‌روز مازاد کمتری باقی می‌ماند تا با آن بتوان راه ساخت یا صرف بهبود آموزش و بهداشت کرد یا برای تخفیف بحران مسکن، با آن مازاد، خانه ساخت (2). به سخن دیگر اقتصاد و جامعه در دور تسلسل فقر می‌افتد. اما باید بگویم در دور تسلسل فقر افتادن با فقیر بودن فرق می‌کند. وقتی اقتصادی چیزی نداشت، بی‌گمان آن اقتصاد، فقیر است. ولی وقتی منابع وجود داشت، امکانات هم بود ولی آن منابع و امکانات با خیره‌سری و کج‌اندیشی تلف شدند و از آن‌ها به صورت مطلوب بهره‌برداری نشد، در آن صورت،اقتصاد و جامعه در دور تسلسل فقر گرفتار آمده است. بدبختی بزرگ‌تر این است که خیلی‌ها این تفکیک را قائل نمی‌شوند و فکر می‌کنند که راه برون‌رفت از این وضعیت این است که امکانات کشور را باید حراج کرد و آن‌ها را در اختیار خارجی‌ها گذاشت تا معجزه کنند! نمونه می‌خواهید به روسیه نگاه کنید. به مکزیک یا برزیل بنگرید. مادام که مشکل از درون حل نشود این«راه حل» فقط می‌تواند مشکلات را بیشتر کند. چون در این شرایط جدید هم هرکسی می‌کوشد فقط بار خودش را ببندد و بدبختی عمده این است که در کنار داخلی‌ها، خارجی‌ها هم آمده‌اند و هستند که البته فقط برای پول‌سازی است که در کشور دیگر سرمایه‌گذاری می‌کنند.
بی‌گفت‌وگو قصدم توجیه این خلافکاری‌ها و ستمکاری‌ها نیست، بلکه می‌خواهم به اختصار فرآیند توسعه‌نیافتگی ایران را تا حدودی مشخص کنم. نتیجه چه می‌شود؟ روشن است. از یک طرف فقر همگانی می‌شود و از طرف دیگر تقابل‌طلبی و فقط خود را خواستن به صورت بخشی از فرهنگ‌واره ما درمی‌آید کمااین‌که درآمده است. آن‌هایی که دارای قدرت هستند برای این‌که سهم بیشتری از این تولید ناچیز داشته باشند با یکدیگر جنگ و جدال می‌کنند.
اگرچه این وضعیت همیشه بد بود و منهدم‌کننده امکانات مملکتی، ولی به‌خصوص در دو قرن گذشته تاثیر این ساختار به‌ویژه خیلی مهم و تعیین‌کننده شد چون بقیه دنیا داشت در همین مدت متحول می‌شد و شد. پس از این تحولات است که مشکل دیگری بر مشکلات متعدد ما اضافه می‌شود. یعنی کشورهای تازه سرمایه‌دارشده، مثل انگلستان و فرانسه که در پی بازارهای جدید بودند مثل بختک بر سر جوامعی چون ما خراب شدند و کار ما را زار‌تر کردند.
اجازه بدهید به اختصار درباره عامل خارجی هم توضیح بدهم. برای این منظور، فهرست‌وار به چند موضوع اشاره می‌کنم. تا آنجا که من می‌دانم اولین قرارداد تجارتی با شرکت‌های خارجی در زمان‌شاه طهماسب امضا شد و این روند البته ادامه پیدا کرد. متن این قرارداد را که می‌خوانید می‌بینید درآن منافع اقتصادی ایران رعایت نشده است. یعنی به تجار خارجی در برابر تجار ایرانی امتیازاتی داده شد در حالی‌که انگلیسی‌ها که در واقع طرف ایران بودند حاضر نشدند همان امتیازات را به تجار ایرانی بدهند. کمی بعد وقتی به زمان ‌شاه عباس می‌رسیم از بعضی نظرها وضع حتی بدتر می‌شود. در این دوره کمپانی معروف هند شرقی نیز درست شده است که از‌ شاه مستبد صفوی امتیازات باز هم بیشتری برای تجار انگلیسی می‌گیرد. عصر افشاریه و زندیه نیز همین فرآیند ادامه می‌یابد. در قرن نوزدهم به موارد مکرری برمی‌خوریم که تجار خارجی با انواع حیله سعی کردند بازارهای ایران را در کنترل خود بگیرند (3) یا حتی از پا‌گیری صنایع ما جلوگیری کنند. نه انکار وجودی این موارد مشکل ما را حل می‌کند و نه بیش از حد عمده کردن‌شان. این وضع تا قرن بیستم هم ادامه می‌یابد. اگر قدرتمندان ما مسئول می‌بودند، می‌توانستند جلوی این کارها را بگیرند ولی این طور نشد و حتی در مواردی هم که رهبران سیاسی ما کوشیدند با دلسوزی عمل کنند، برای نمونه امیرکبیر و دکتر مصدق، ترکیبی از مرتجعین داخلی و سلطه‌جویان خارجی برای ما «قیام ملی» سازمان دادند و جلوی تغییر را گرفتند. باری، وقتی سرمایه پولی کم باشد و آن‌چه هست از ترس‌ شاه و وزیر و حاکم مستبد دفن شود و به علاوه حاکمیت سیاسی هم آن‌گونه باشد که بود یعنی به هیچ‌کس فرصت نفس کشیدن ندهد و بساط بگیر و ببند راه بیندازد و تازه در همین سال‌ها شما پا گرفتن اقتصادهای پرتوان و سیری‌ناپذیر سرمایه‌داری را هم در اروپا و جاهای دیگر شاهد باشید، در آن صورت، پاسخ سوال ما تا حدودی روشن می‌شود.
پس خلاصه کنم. در وهله اول، مسبب اصلی بدبختی‌هایمان خودمان هستیم ولی در دو قرن گذشته که عملا تحت سلطه این حاکمیت‌های استعماری درآمده بودیم، مشکلات و بدبختی‌هایمان بسی بیشتر شد. ساختار اقتصادی‌مان وابسته شد و به همین دلیل ناتوان باقی ماند. به‌علاوه به جای این‌که پاسخگوی نیازهای خودمان باشد به صورت دنبالچه یا حتی زائده اقتصاد سرمایه‌داری اروپا و بعد آمریکا درآمد. در همین جا پس این را هم اضافه کنم که از نظر من «توسعه وابسته» مساوی تغییر نکردن نیست. در همه این سال‌ها اقتصاد ما هم تغییر کرده است یعنی از اقتصادی متکی به صدور مواد کشاورزی به صورت اقتصادی نفتی درآمد. ساختار صنعتی ما هم دگرگون شد و کشاورزی ما هم. تاسف در این است که ما اکنون نه آنی هستیم که بودیم و نه آنی که دل‌مان می‌خواهد باشیم. ما نه صنعتی هستیم و نه کشاورزی. برای من «وابستگی» و «توسعه‌نیافتگی» یعنی این بلاتکلیفی هراس‌انگیز، یعنی داشتن یک ساختار مغشوش. به همین دلیل از نظر من راه برون‌رفت از این وضعیت این نیست که دور خودمان یک دیوار بکشیم که دیگر «وابسته» نباشیم. می‌توانیم با دنیای خارج هم رابطه مستقیم نداشته باشیم ولی همچنان تا موقعی که این ساختار مخدوش ادامه یابد، وابسته و توسعه‌نیافته باقی بمانیم. از سوی دیگر، رابطه داشتن با دنیای خارج، بدون یک جراحی تام و تمام در ذهنیت ایرانی ما، نیز کارساز نیست. اگرچه این تمایل وجود دارد که عوامل اقتصادی را عمده کنیم - که به مقدار زیادی درست هم هست - ولی من بر آن سرم که راه پرپیچ و خم یافتن راه‌حل برای مصائب اقتصادی ما، به ناچار باید از یک خانه‌تکانی جدی فرهنگی و سیاسی آغاز کند و این، مقوله‌ای است که به جای خویش باید باز گفته شود.
*استاد اقتصاد دانشگاه استافوردشایر انگلستان
پی‌نوشت‌ها
1- این نیز گفتن دارد که ما ایرانی‌ها، که به حد آزاردهنده‌ای اهل تعارف هستیم، در رانندگی ولی، تعارف بی‌تعارف. به جاده و خیابان باریکی می‌رسید که دو اتومبیل از دو جهت مخالف در حرکت هستند. هیچ‌کدام نمی‌ایستد تا آن دیگری بگذرد. معمولا می‌آیند و شاخ به شاخ یکدیگر می‌ایستند و راه را بند می‌آورند. هرکسی منتظر است که آن دیگری از راه آمده برگردد تا راه باز شود. کل این کار ممکن است یک یا دو دقیقه طول بکشد. ولی می‌شود نیم‌ساعت و به جر و بحث می‌پردازند. گاه حتی دست به یقه می‌شوند و سرانجام هم یکی به ناچار راه را باز می‌کند. حالا، چرا از همان اول چنین نمی‌کنیم، نمی‌دانم؟ گمان نمی‌کنید اگر کمی از آن تعارفات آزاردهنده را در این جا اعمال کنیم، هم در وقت صرفه‌جویی می‌شود و هم هریک زودتر به سر کار و زندگی خود می‌رسد. حتی از آن مهم‌تر، کمی کمتر تنش و استرس خواهیم داشت! ولی سوال این است که چرا اینچنین نمی‌کنیم؟ کاش جوانمرد یا جوانزنی این نکته را برای صاحب این قلم توضیح بدهد!
2- توجه دارید فرض کرده‌ام که فساد مالی نداریم یعنی از بخور بخوری که بود و هست دیگر چیزی نمی‌گویم که البته فرض خنده‌داری است. ولی با وجود این فرض خنده‌دار، کار ما به سامان نمی‌رسد چون به قول معروف، «کیک»مان کوچک است و این کیک کوچک هم بد تقسیم می‌شود.
3- بنگرید به مقاله‌ای به همین قلم: «شرکت‌های خارجی و بورژوازی تجاری در ایران در قرن نوزدهم» نشریه مطالعات خاورمیانه اکتبر2000 که در لندن چاپ می‌شود. در 1864 در تبریز، شرکت رالی، اگرچه به تجار ایرانی منسوجات منچستر را به نسیه فروخته بود ولی بعد، خودش شروع کرد به فروش همان منسوجات به قیمتی بسیار پایین‌تر در بازار. تجار تبریزی در اعتراض به این اقدام شرکت، بازار‌ها را بستند و به حاکم شکایت بردند ولی، به گزارش کنسول بریتانیا، حاکم تبریز از شرکت رالی رشوه گرفت و این جریان دنبال نشد.

بستن http://www.modarair.com/news/1391-07-15-14-25-57/1392-06-28-13-43-58.html
مطالب مرتبطمطالب مرتبط:
بازديد کل : 484949     
تمام حقوق مادی و معنوی محفوظ و متعلق به سايت بنياد مدارا و تدبير مردم ایران ( تأسیس: سال 1384 ) می باشد.
نام شما:
ایمیل مقصد: