نام شما:
ایمیل مقصد:

 سال 1398 سال نوعدوستی، انعطاف و گشایش در مدیریت شهری نویسنده: حمیدرضا موحدی زاده*
در آستانه آغاز سال جدید 1398 به سر می بریم. این که سال 1397 چگونه بر ما و جامعه ایران گذشت، مستلزم ارائه تحلیل دقیق و چرائی تحولات و وقایع در روند مسائل ملی و بین المللی می باشد. این که چه چشم اندازی فراروی مردم، جوانان و فرزندان ما در سال 1398 می ...

رویای تبدیل مشهد به پاریس/ ریختند و روزنامه بهار تخته کوب شد

رویای تبدیل مشهد به پاریس/ ریختند و روزنامه بهار تخته کوب شد


گروه: مدیریت استراتژیک منابع انسانی
تاریخ درج: 1391/10/9
نویسنده: مدیر سایت
تعداد بازدید: 0

 

    رویای تبدیل مشهد به پاریس/ ریختند و روزنامه بهار تخته کوب شد
 

 

کتاب - این رمان در سودای تبدیل شدن شهری چون مشهد به شهری چون پاریس است؛ سودایی که پایانش به دالانی هزارتو و بی فرجام می‌ماند...
 
 
         به گزارش خبرآنلاین، کتاب «پاریس پاریس» نوشته سعید تشکری توسط انتشارات نیستان منتشر شده که در 67 قسمت کوتاه تدوین شده است. نویسنده در این رمان سعی داشته تا با لحنی توصیفی و زبانی ساده، بر اساس مستنداتی زنده و از نظر دورمانده به برملا کردن وجوهی از تاریخ معاصر ایران و موقعیت و دیدگاه‌ برخی روشنفکران دوران پهلوی، بپردازد. در نگارش دیالوگ های این رمان که از زبان راوی سوم شخص روایت می‌شود، گویش های دقیق شخصیت ها، نقشی موثر در القای فضای داستانی دارند.
داستان این رمان در سال 1314 و هزاره فردوسی در طوس خراسان روایت می شود. ملک و مهیار که یکی یتیم‌زاده قوچانی است و دیگری دختری تازه از فرنگ برگشته که سرنوشتی مشابه مهیار دارد. در سالی که حکومت رضاخان میرپنج حوادث خونبار واقعه کشتار مسجد گوهرشاد را پی ریزی می‌کند با یکدیگر آشنا می‌شوند. رابطه آنها روز به روز از سطح به عمق می‌رسد و هویتی خاص پیدا می‌کند. گویی شناخت هر کدام برای دیگری با شناخت تاریخ پرپر شده خراسان یکی می‌شود. سردار حشمت انگشتان دست مهیار را که عشق آتشینی به شعر و ادب دارد در مخزن کتابخانه گوهرشاد در شب کشتار مثله می‌سازد و ملک که تا پیش از این سردار حشمت را پدر خود می‌دانسته در می یابد که او فرزند یکی از عشایر است که در کشتاری مشابه در ایل قشقایی پدر خود را از دست داده و مادرش به عنوان غنیمت به خانه سردار حشمت آورده شده است. و مادرش پس از تولد ملک خود را به آتش کشیده است. ملک و مهیار پا به پای قهرمانان کشتار مسجد گوهرشاد شعله می‌گیرند تا داغ این واقعه از ذهن و دل کسی پاک نشود. پاریس پاریس سودای تبدیل شدن شهری چون مشهد به شهری چون پاریس است؛ سودایی که پایانش به دالانی هزارتو و بی فرجام می‌ماند.

بخش هایی از این رمان را در ادامه می خوانیم:
دل حشمت گرفته بود از ایام و احوال! ملک هنوز نیامده بود. حشمت برای چندمین بار به عکس ملک خیره ماند. حالا فرنگ از او چه ساخته بود؟ دوباره نوبرانه و خماروار، به عکس ملک نگاه کرد. نگاهش کن حشمت و حرفت را بگو. این عادت دیرینه حشمت بود که به عکس ملک خیره شود و بعد نگاهسش به نقش روی قالیچه کف اتاق بیفتد و برای ملک راز دل کند. مثل حالا که بیقرار منتظر آمدن ملک از فرانسه بود.
کی میای ملک؟ از پنجدری به حیاط خیره شد. آسمان تهرن یکسره ابری بود. نم باران از هوا می چکید. مرغابی ها در استخر بزرگ حیاط، صدا می کردند. حشمت میل کباب مرغابی کرد. به دیوارهای اتاق خود که دورتادور شاخ بود نگاه کرد.شاخ های شکارهای حشمت، چون درختان خشکیده، یک باغستان را به خاطر می آورد. یاد خوابش افتاد و گفت:
خواب دیدم ملک جان، یک طرف برف می بارید مثل اینکه حوالی کوه های کلات نادری بودم. همانجا که قزاق بی شوکت قد علم کرد و قدش تا شد. کلنل پسیان را آنجا شکار کردیم. یک طرف دیگر سبزی بود و خرمی... مثل تالش. مثل همان موقع که این قزاق سوادکوهی ما، هنوز شاه نشده بود؛ و مثل ما قزاق بود. ما در سایه ماندیم و او به آفتاب حکومت پهلوی رفت. در خواب بودم یا در سبزی دامون؟ یا سرمای سگ کش کوه و کمر نادری؟ کجا بودم ملک جان؟
بهادر نوکرش در طاق در پیدایش شد و گفت: ناهار چی میل دارید آقا؟
- برایمان کباب مرغابی درست کن...
*
قزاق های تامینات ریختند توی یومیه بهار و همه در و تخته و کاغذ و قلم و مرکب و خبر و نوشته ها و عکس ها و گراورها و هر چه بود را نبود کردند! در روزنامه تخته کوب شد. احمد بهار راهم با خود بردند. روزنامه بهار شد خانه ارواح! شد گورستان خالی از هرچه بود و نبود. یک قزاق هم منتظر ماند تا اگر کسی خواست صدایی، حرفی، اعتراضی کند، او را هم با خود ببرد. همه نمره های روزنامه یومیه بهار را هم با خود بردند. اما از دور، نقال پیر مشهد، سنگتراش کهنسال مشهدی، صفدر نقال ایستاده بود به تماشا. سیر و پر نگاه کرد که چه بلایی سر انه احمد بهار آمده. با خود گفت:
حتما جای بعدی آنها کتابخانه معارف است. پس تیز و بز سرش را انداخت پایین و دوید طرف باغ نادری. از بالای خیابان رو به حرم حضرت رفت. سر چهارراه نادری ایستاد. تازه فهمید، آنجا را قبلا شخم زده اند. جلوی باغ نادری، صفدر را فلک کرده بودند. حی و حاضر، جلوی مردم، تو این سیاه زمستون، سوغات شاه به همه رسیده بود. پس مهیار کجاست؟ صفدر با خود گفت: حتما او را هم برده اند. ماند که به خانه مهیار برود یا به صحن کتابخانه گوهرشاد؟ طاق و جفت کرد که کدام طرف را گز کند و برود. دلش، مثل سیرو سرکه می جوشید. حلا همه را گرفته اند.
سهم او چیست؟ بماند و برود جایی گم و گور شود؟ یا توی بازار سنگ تراش ها، هی سنگ سخت را به قوام دربیاورد؟ برای زوّار؛ نام ضامن آهو بر آن حک کند! یا تنش را بسپارد دست قزاق ها تا آنها چوب و فلک و ترکه و شلاق و دارو درفش برآن یادگار بگذارند؟...
*
سیلی ولی خان اسدی که روی صورت مهیار نشست، اشک چشم های مهیار را گرفت.
- فلکش کنید این پدر نامرد را! پسر جان من فلکت نکنم، توی تامینات چوب توی آستینت می کنند. این را ولی خان آرام در گوش مهیار گفت. فراش ها در صحن عتیق، دور تادور؛ در سرمای سیاه ایستاده بودند. همه، مهیار را که روی زمین خوابانده بودند نگاه می کردند. فلک چی پاهای مهیار را از کفش و جوراب برهنه کرد. حالا پاها رو به آسمان یرفی بود. فلک چی چوب را کوبید روی پاها!
- تمشیتت می کنم بی پدر. در آستان ما، با دم شیر بازی می کنی؟ راپرت داده اند که نامحرم، وقت قرق، از چکمه ها عکس انداخته. ما رعیتیم بی بته؟ فکر کردی اینجا هم قوچان بابا ننه در لحد افتاده بی نام و نشان توست، تا هر کاری خواستی انجام دهی؟ کتابچی را چه به کفش چی بودن!؟
فلک چی چوب را به قاعده کف پای مهیار می کوبید. مهیار آسمان برفی سیاه را می دید. حس کرد فکرش را جای دیگر ببرد نا درد را حس نکند! گلدسته ها و گنبد... گنبد و کبوتران سما زده و کز کرده... بی آشیانه و گرسنه... با گندم های نذری زاویه ها و شبستان ها... ناله ها و خواسته ها... دیگر صدای ولی خان اسدی و فلک چی را نمی شنید. فقط بق بقوی کبوتران بود و از حال رفت...
*
ملک به خانه شویش پا گذاشت. تنها بوته های یاس را، دور تا دور حیاط دید. بوی مانده از بهار! گل های محمدی، در باغچه داشتند از بی آبی تلف می شدند. شمعدانی ها، شب بوی میان باغچه و رزها. هرکدام را به قاعده اگر نگاه می کردی، زنی را می دیدی که منتظر است. درون باغچه، روی در، روی ایوان و مهتابی. توی خانه، دورتادور پشتی هابا پتوی سفید کناره ی اتاق و یک اتاق.
فقط کتاب. کتاب. سرزمین تکلم و تجسس افکار و تسلیم رفیقان راه. ملک، گویی شویش... مهیار را... کنار کتاب ها می دید. پس اینجا هم هوو دارم! این همان شعله گمشده زنانه اش و خواستن به تمامی مرد است. همچنان که مرد، همه زن را برای خودش بی انتها می خواهد. پس شغلش میرزایی نیست. میرزای تمام است.
اندازه کرد. دید، مهیار از او خوانده تر است. آموخته تر از داشته های خواندن است. کتاب ها را دوره کرد. دوره افلاطون، تا تاریخ تمدن، دوره ملاصدرا، تا سهروردی. دیوان های شعر خطی. تا رخ خلفا و شاهنامه و مثنوی و هفت پیکر نظامی. ملک میا ن کتاب های گم شده اش گم شد. پس آن کتاب هایی را که برای ملک آورده، از کتاب خانه خودش بوده! ملک شادمان تر شد...
بستن http://www.modarair.com/news/اخبار/مشهد.html
مطالب مرتبطمطالب مرتبط:
بازديد کل : 350131     
تمام حقوق مادی و معنوی محفوظ و متعلق به سايت بنياد مدارا و تدبير مردم ایران ( تأسیس: سال 1384 ) می باشد.
نام شما:
ایمیل مقصد: